آقای شهیدم
تایید شدهکاش قبل از اینکه بروی، فرصت میکردم افکارت را بشناسم... افکاری که شاید پاسخ نیمی از سؤالهای بیجوابم در آنها پنهان بود.کاش میتوانستم از طرز فکرت، از نگاهت به دنیا و از چیزهایی که میدانستی، بیشتر بدانم.
چون مطمئنم ناگفتههای زیادی داشتی؛
حرفهایی که شاید هیچوقت نتوانستی آنطور که باید، با ما در میان بگذاری.
و همان چیزهایی را هم که گفتی، از هر راهی که توانستند، برایش قانون و محدودیت ساختند.
با این حال، همیشه این حس را داشتم که آنقدر عاقل و دانا بودی که هیچوقت بیدلیل راهی را نشانمان ندادی. همیشه بهترین مسیر را پیش پایمان گذاشتی...و وای به حال ما اگر از کنار آن بیتفاوت گذشته باشیم. شاید خیلیها دربارهات قضاوتهای اشتباهی داشته باشند؛ که متأسفانه همینطور هم هست، اما میدانم بیشترشان حتی یک صفحه از کتابهایت را هم ورق نزدهاند؛ چطور میشود کسی را نشناخت و دربارهاش اینقدر با اطمینان قضاوت کرد؟
در حرفهایت چیزی هست... چیزی فراتر از کلمات.یک عمق، یک آرامش، یک انرژی عجیب؛
انگار از حقیقتی باخبری که هنوز برای خیلی از ما ناشناخته است. هر بار که به حرفهایت گوش میدادم، این احساس در دلم زنده میشد که تو از دنیایی خبر داری که ما هنوز شناخت چندانی از آن نداریم.
و همیشه با خودم میگفتم: کاش... قبل از رفتنت، فرصت میکردم دربارهی آن دنیا از تو بپرسم.
مدتها بود این حرفها در ذهنم میچرخید و دلم میخواست بنویسمشان.
اما این بار، برخلاف همیشه که حرفهایم راحت روی کاغذ جاری میشدند، کلمات با من همراهی نکردند. شاید چون بعضی احساسها آنقدر بزرگاند که هیچ جملهای توانِ بیان کاملشان را ندارد. هرچه بیشتر فکر میکنم، بیشتر میفهمم عمق این موضوع از چیزی که بتوان با چند جمله توصیفش کرد، بسیار فراتر است.
و در آخر...
شاید هنوز ندانم آینده چه چیزی برایم رقم زده است و برای گفتنِ «عاقبتبهخیر شدم» زود باشد... اما تا همینجای مسیر، دوست داشتنت عاقبتم را به خیر کرده است :)♡ از تو یاد گرفتم خدا را در هر لحظه، حتی در سختترین و تاریکترین روزها، شکر کنم.
یاد گرفتم پشت هر اتفاقی حکمتی هست، حتی اگر امروز از درکش ناتوان باشم.
یاد گرفتم امید را گم نکنم و با چشم دیگری به دنیا نگاه کنم.
و حالا...حس میکنم چشمهایم، بیش از همیشه، رو به حقیقت باز شدهاند...